تبليغاتX
عزیمت به كانادا
We received your application for permanent residence on August 24, 2009.
 
We reviewed your application and sent you a letter on October 15, 2009. Please consider delays in mail delivery before contacting us.
 
Your application and supporting documents were received by the Warsaw office. They are pending review.
 
We transferred your application to the Warsaw office on October 20, 2009. The Warsaw office may contact you.
 
We transferred your application to the Warsaw office on December 12, 2011. The Warsaw office may contact you.
 

+ نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 8:20 |

نمی دونم این خبر خوبی محسوب میشه یا نه؟ وضعیت پرونده ما به طور ناگهانی از 10 روز پیش به وضعیت In process تغییر کرده بود ولی اینکه به ورشو رفته یا نه چیزی ننوشته بودن حتی با وکیل هم تماس گرفتیم ولی اونها هم گفتن که فکر نمی کنن اتفاق خاصی بیفته ... امشب خیلی اتفاقی داشتم وبلاگها رو مرور میکردم که دیدم بعضی از دوستان هم این وضعیت رو داشتن و بعد هم نوشته بودن که پرونده به ورشو منتقل شده من هم کنجکاو شدم و وضعیت پرونده رو دوباره چک کردم و دیدم که پرونده ما هم به ورشو منتقل شده , نمی دونیم این تغییر چقدر به نفعمون خواهد بود و آیا تعلیق در رسیدگی به پرونده های 38 شغله شامل پرونده های ارسالی به ورشو هم خواهد شد یا نه؟ امیدوارم خدا خودش به هممون کمک کنه و هر چی که به صلاحمونه همون بشه... و از این حالت بلاتکلیفی بیرون بیایم... 

+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه دوم دی 1390 و ساعت 23:49 |

خیلی وقت چیزی ننوشتم واقعیتش اتفاقهای زیادی افتاده ولی اصلا حس نوشتن نسیت با این خبرهایی هم که از سفارت میرسه دیگه هیچ حسی نداریم نمی دونم این برنامه شکایت و این چیزها اصلا به نتیجه می رسه یا نه؟

من آخرین روز  تابستون امسال یک حس خوب و جدید رو تجربه کردم " خاله شدم" خیلی حس شیرین و دوست داشتنی بود و هست و من پسر خواهرم رو خیلی دوست دارم پاک و معصومه مثل فرشته ها

حالا دیگه پسرم کلی خوشحاله که صاحبه پسرخاله شده و لحظه شماری میکنه که بزرگ بشه و برای هم دوستای خوبی بشن راستی پسرم هم مدرسه رو شروع کرده و کلاس اولی شده درساشون خیلی فرق کرده و برنامه های مدرسه با متد جدید پیش میره ... کتاب ریاضی کلا زیر و رو شده و حسابی رو مفاهیم و هوش کار می کنه خدا رو شکر تا اینجا که به جز سرما خوردگی مشکلی نداشتیم  امیدوارم تا آخر خوب پیش بریم پسرم رو توی مدرسه ای که به سخت  گیری شهرت داره ثبت نام کردیم ولی من اینجوری راحت ترم دوست دارم پسرم درس و اخلاق و نظم رو یک جا یاد بگیره

خودم هم این روزها سعی میکنم کمی بیشتر به خودم برسم باشگاه ثبت نام کردم و امیدوارم بتونم ادامه اش بدم ... همسری هم که کلی درگیر کاره و داره سعی می کنه که بتونه پس انداز کنه ولی با این مخارج کمی سخته ...

نمی دونم نظر شماها در مورد شرکت تو شکایت دسته جمعی چیه ؟ فکر می کنین به نتیجه میرسه با این اوصاف اگه به نتیجه برسه اونجا چی در انتظارمون خواهد بود؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه سوم آبان 1390 و ساعت 22:12 |
یاد اون روزایی که دوستان وبلاگی برای رفتن بار سفر می بستن و مهمونی خداحافظی ترتیب می دادن به خیر...

مهمونی خورشید شب مهاجر هیج وقت یادم نمیره اون موقع ها قرار بود پسرم رو ببریم عمل و اونجا براش یک دعای دسته جمعی ترتیب دادن دوستای گلم... و من اون موقع چه حس قشنگی داشتم از داشتن این همه دوست ویاور مجازی.

 آخه من نمی دونم سفارت چه جوری دلش میاد ما رو از داشتن این شادی های کوچولو محروم کنه شاید یک سال و یا بیشتر باشه که مهمونی خداحافظی نداشتیم و تو این مدت سوت و کور بوده وبلاگها و هیچ حس نوشتن نداریم.. کاش به زودی زود یه خبر خوش بشنویم خبری که دوباره همه ما دوستان مجازی رو دور هم جمع کنه و دوباره همون شادی و محبت بینمون جرقه بزنه.

دوستای گلم از صمیم قلبم برای تک تکتون چه اونایی که رفتین و چه اونایی که منتظرین آرزوی شادکامی و سلامتی دارم.

+ نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 و ساعت 9:14 |

فعلا که از سفارت کریمه و فخیمه کانادا هیچ خبری نیست و ما هم همچنان منتظریم . تابستون هم از راه رسید و بنده هم شدم سرویس دربستی پسرم... کلاس زبان آموزش شنا اسکیت خلاصه که سرمون شلوغه. برای مدرسه هم یک برگ دادن ببریمش سنجش شنوایی و بینایی ظاهرا کارش زیاده گفتن برم وقت بگیرم یکی از واکسنهاشم مونده که اول باید اونو بزنم نمی دونم ایم واکسن چه شکلیه مال 18 ماهگی که خیلی سخت بود.

کلاس زبان رو هم تعطیل کردم تا منم با همسرم همراه بشم اونکه معلم گرفته منم قراره باهاش بخونم که فعلا معلم گفته اولش باید چند تا کتاب لغت بخونم ولی خیلی سخته اصلا خوب پیش نمیره نمی دونم چی کار کنم خیلی تنبل شدم.

دیروز یک کامنت خصوصی به دستم رسید اسمش برام جالب بود" یک بابا" و اسم وبلاگش " من یک بابام" ظاهرا اونا هم مهاجرن و زندگی خیلی پر پیچ و خمی دارن تازه وارد وبلاگ نویسی شدن و از من خواسته بود که در مورد مشکلاتش نظر بدم و از خوانندگان و دوستانم هم بخوام که در موردش نظر بدن.

برای همه شما دوستان گلم تابستانی گرم با خبرهای داغ آرزو می کنم. همتون رو خیلی دوست دارم و به همتون فکر می کنم.

+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه پنجم تیر 1390 و ساعت 18:14 |

این روزها بیشتر از روزهای دیگه حال و هوای رفتن داریم از موندن خسته شدیم از یکجا موندن و در جا زدن خسته شدیم هر چی با وکیلمون تماس میگیریم جوابهای سر بالا می شنویم دیروز همسری میگفت کاش برای استرالیا اقدام می کردیم ... راستش می گفت می خواد با وکیلمون حرف بزنه و اگه قرار نیست خبری بشه برای استرالیا اقدام کنه وقتی برای کانادا اقدام می کردیم طبق صحبتهای وکیل الان باید اونجا می بودیم و پسرم کلاس اول رو اونجا می رفت مدرسه ...

این روزها بازم یه حال خاصی اومده به خونمون به لطف برادران محترم که از دیدن تلویزیون هم محرومیم و به لطف کشورهای همسایه تو گرد و خاک غلط می زنیم این آلرژی که دیگه امانم رو بریده و از من فقط تصویری باقی گذاشته که بعضی وقتها به معنای واقعی صدا نداره...

۱۰ روز پیش مراسم فارغ التحصیلی پیش دبستانی پسرم برگزار شد و کلی بهمون خوش گذشت چه حس خوبی داره وقتی آدم میبینه که زحمتهایی که کشیده به ثمر نشسته و لبخندی که رو لبهای بچه ها میاد زیباترین هدیه خدا به همه پدر و مادرهاست امیدوارم این هدیه الهی همیشه تداوم داشته باشه... راستش این مراسم خیلی ما رو به فکر انداخت اینکه بچه مون داره حسابی بزرگ میشه و سر وقت باید یه فکری به حالش کرد از طرف دیگه همسری ۴۰ سالش تموم شد و از این به بعد از امتیازات مهاجرتی ما کم میشه...

چند وقت پیش یکی از دوستان همسری از طریق اینترنت و ارسال رزومه تونست تو آمریکا کار گیر بیاره و از طریق ویزای کار به اونجا مهاجرت کنه این تجربه ما رو هم به فکر وا داشته و چند وقته که داریم برای شرکتهای مهم رزومه می فرستیم حال این کار چقدر فایده داره و آیا نتیجه ای خواهد داشت یا نه دیگه بماند.

تا چند روز دیگه کلاس زبانم شروع میشه و من ترجیح دادم از تابستون تو کلاسهای عمومی شرکت کنم تا مکالمه ام کمی تقویت بشه از طرف دیگه تا۴ ماه دیگه اعتبار گواهی آیلتس همسری تموم میشه و می خواد دوباره امتحان بده و ترجیح میده که معلم بگیره ... کلاسهای زبان پسرم هم که همچنان پا برجاست تا ببینیم این قصه با این سر دراز به کجا خواهد رسید

+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 و ساعت 11:10 |

یک سالی که سفارت کانادا قولش رو داده بود هم گذشت و هنوز که هنوز هیچ خبری از مدیکال و مصاحبه هم نیست. فایل نامبر دوم هم یکساله شد و پرونده مهاجرت ما  ۲۰ ماهه...

یکی از دوستان قدیمی من که از روش قدیمی اقدام کرده الان ۴.۵ ساله که منتظره و من دیروز یاد اون افتادم که عجب صبر و استقامتی داره که تو این مدت اصلا جا نزذه  پارسال کلی برنامه برای عید امسالمون داشتیم و مطمئن بودیم که امسال عید رو کانادا خواهیم بود ولی زهی خیال باطل ... الان به این هم راضی هستیم که یه خبری بهمون بدن و از این بلاتکلیفی بیرون بیایم.

ظاهرا شرایط کسانی که برای استرالیا اقدام کردن از ما خیلی بهتره و زودتر از ما نتیجه میگیرن به هر حال ما هنوز امیدواریم و منتظر امیدوارم کار همه مهاجران عزیز به زودی زود درست بشه.

+ نوشته شده توسط ساناز در جمعه پانزدهم بهمن 1389 و ساعت 11:35 |

بالاخره برف اومد یه برف حسابی و زمستون رو با تمام وجود حس کردیم... حداقل یه تنوعی تو زندگیمون ایجاد شد و کمی از آلودگی هوا کاسته شد ولی متاسفانه این بارش برف باعث اتفاق ناگواری شد و دوباره یک هواپیما سقوط کرد از شنیدن این خبر خیلی شوکه شدم و واقعا نمی دونم تو این شرایط جوی چه جوری اجازه پرواز به هواپیما دادن و باعث مرگ مسافران و داغدار شدن خانواده هاشون شدن؟؟؟ خیلی تلخ بود از خدا برای بازماندگان صبر جمیل آرزو می کنم...

این روزها با کارهای معمول میگذره و هیچ خبر خاصی نیست بی صبرانه منتظریم که با نو شدن سال اتفاقات نو در مورد پرونده های منتظران هم بیفته... راستی سال نو رو تبریک می گم مخصوصا به دوستای عزیزی که کانادا و خارج از کشور هستن و تقویمشون بر حسب سال میلادی می چرخه امیدوارم امسال سال خوبی برای همه مردم کره زمین باشه  و از جنگ و خونریزی بلایای طبیعی و غیر طبیعی خبری نباشه امیدوارم امسال برای مردم سرزمینم هم سال خوبی باشه ...


+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 23:46 |
هر کسی که الان در صف مهاجرت به کانادا به سر می بره مطمئنم که چندین بار سر در گمی رو تجربه کرده که این سر درگمی از طولانی شدن زمان انتظار سر چشمه میگیره به نحوی که کل برنامه های زندگی به هم بریزه و کلی همه چی قاطی بشه ... ما هم تو این مدت که دقیقا از تیر ماه 88 شروع شده تا به امروز چندین بار به قطع گفتیم که اصلا نمیریم و بعد دوباره و دوباره و دوباره...
راستش هفته پیش با اومدن دوستی از آمریکا که 4 سال پیش از طریق لاتاری رفته بودن دوباره حال و هوای مهاجرت به خونه ما برگشته و همسر محترم همش تو فکر راهیه که بتونه زودتر بره و از دست سرعت اینترنت و بقیه مسایل کار و همه محدودیتهای کاری پیش رو خلاص بشه. متاسفانه این محدودیتها رفته رفته زیادتر میشه و علیرغم توانایی های فراوان کاری که همه به صورت بالقوه باقی موندن و هیچ زمانی فرصت بالفعل شدنشون فراهم نشده همیشه در جا زدیم و کلی از قافله عقب افتادیم...
واقعیتش تنها محدویتی که من تو ذهنم برای خودم ساختم دوری از خانواده است که تو هر شرایطی توجیهی برای نرفتن پیدا کنم ولی خانواده هم اصرار به رفتن داره و هر جوری که حساب و کتاب می کنم جز موردی که گفتم هیچ دلیل دیگه ای برای نرفتن پیدا نمی کنم.
در تماسی که با وکیلمون در مورد وضعیت پرونده مون داشتیم اونها هم اظهار بی اطلاعی کردن و گفتن که هیچ نظری نمی تونن در مورد زمان انتظار پرونده ها بدن در صورتی که روزی که اقدام می کردیم ظرف یک سال رو با اطمینان می گفتن... در کلام وکیل هم هیچ بارقه امیدی نبود و ما همچنان سر در گمیم ...
از طرفی  ما راه خودمون رو میریم ... کار و  زبان و مهد پسرم و ... فعلا زندگی جاریست ولی نمیدونم کی باید تاوان وقتهایی که از دست می دیم رو بپردازه... وقتهایی که سر کامپیوتر به خاطر سرعت پایین اینترنت از دست میدیم ... روزهایی که به علت تعطیلات اجباری و غیر اجباری لنگ می زنیم ... ساعتهایی که برای خرید اجناس ضروری در مقایسه قیمتهایی که هر روز به طرز سرسام آوری بالا می رن  از دست می دیم... ترافیک که به نظر من بیشترش به خاطر مدیریت نادرسته و ... آلودگی و داستانهایی که دیگه بچه ها مونم از حفظن.
نمی دونم با این سرعت به کجا داریم پیش میریم... یکی از دوستانم که ورودی 79 شریف بود می گفت که از کلاس 120 نفریشون فقط 3 نفر تو ایران باقی موندن و من نمی دونم وقتی این مطلب رو می شنوم باید چی کار کنم و اینها همه داستان سر در گمی منتطران مهاجرته که این روزها بیشتر از بقیه روزها خود نمایی می کنه و من می مونم و مملکتی که دو ستش دارم ولی می خوام برم تا خودم باشم و خودم باشم و وجدانی که هر روز باهاش می جنگم و سر و کله می زنم که نرم ولی بازم نمی تونم .
کاش راه حلی بود که همه چیز رو یکجا داشت ... اونجا هم که برم می دونم که جای خالی خونواده ام رو همیشه حس خواهم کرد پسرم که دور از اونها بزرگ میشه و منی که احساس تنهایی که  از همین حالا خودنمایی میکنه...
+ نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 و ساعت 9:53 |

خیلی وقته چیزی ننوشتم و تو این مدت خیلی اتفاقها افتاده مهم ترینش هم اسباب کشی ما بود به خونه جدید ... دقیقا روز عید فطر اسباب کشی کردیم و حدودا یک ماه اینترنت نداشتیم... پارسال این موقعها فکر میکردیم که حتما این موقع تو کانادا هستیم ولی هنوز از مدیکال هم خبری نشده... زندگی ما کاملا به روال عادی برگشته و جالبه که همه عالم و آدم دست به دست هم دادن که ما از اینجا نریم... جالبه کارهای شرکتمون که تا پارسال رونقی نداشت حسابی رونق گرفته و ما تونستیم یک پروژه خیلی خوب بگیریم اینم به معنای تعهدی چند ساله است... گل پسرم میره کلاس آمادگی که من خوش خیال فکر میکردم این مقطع رو حتما تو کانادا می خونه. نمی دونم ولی من که به قسمت خیلی اعتقاد دارم و معتقدم هیچ چیزی زوکی نیست.

من این روزها به شرکت  برگشتم و هر روز از ساعت ۸.۳۰ تا ۱۳.۳۰ تو شرکتمون کار می کنم خیلی روحیه ام بهتر شده و کلی احساس بهتری نسبت به قبل دارم کلا روحیه ام با خانه داری زیاد سازگار نیست و کار بیرون رو با همه سختی هاش دوست دارم .

دلم برای همه تنگ شده ... دورادور از هم خبر دارم ولی شرمنده که تو این مدت نتونستم کامنتی بذارم یا جواب کامنتها رو بدم خیلی سرم شلوغه ...

همش در حال تکاپو هستم کلاس یوگا. کارهای خونه. کارهای شرکت .کارهای پسرم... البته این حالت رو خیلی دوست دارم شبها وقتی از خستگی به خواب میرم حس خوبی دازم و فکر می کنم که اون روزم رو با کارهای مفید به پایان میرم.

زبان خوندن ما هم فقط محدود شده به دیدن کانالهای زبان اصلی و دیگر هیچ . متاسفانه فاصله ای که بین مراحل مهاجرت میافته کلی آدم رو دلسرد میکنه... همسرم میگه به هر قیمتی حاضر نیست که از ایران بره مخصوصا که امسال توی ماه بهمن وارد ۴۰ سالگی میشه و میگه که براش خیلی سخته که بخواد دوباره از صفر شروع کنه. به هر حالبه نظر من هم بهترین راه حل سپردن این قضیه به  دست زمان و زندگی کردن در شرایط حاله تا ببینیم که خدا چی می خواد.

راستی پسرم روتوی یک مهد دوزبانه تخصصی ثبت نام کردم و کلی پیشرفت کرده با لهجه خیلی عالی و خیلی روان انگلیسی صحبت می کنه ...

برای همتون آرزوی موفقیت دارم تا بعد...

+ نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 و ساعت 0:1 |