فعلا زنده ایم و امیدوار
فعلا که از سفارت کریمه و فخیمه کانادا هیچ خبری نیست و ما هم همچنان منتظریم . تابستون هم از راه رسید و بنده هم شدم سرویس دربستی پسرم... کلاس زبان آموزش شنا اسکیت خلاصه که سرمون شلوغه. برای مدرسه هم یک برگ دادن ببریمش سنجش شنوایی و بینایی ظاهرا کارش زیاده گفتن برم وقت بگیرم یکی از واکسنهاشم مونده که اول باید اونو بزنم نمی دونم ایم واکسن چه شکلیه مال 18 ماهگی که خیلی سخت بود.
کلاس زبان رو هم تعطیل کردم تا منم با همسرم همراه بشم اونکه معلم گرفته منم قراره باهاش بخونم که فعلا معلم گفته اولش باید چند تا کتاب لغت بخونم ولی خیلی سخته اصلا خوب پیش نمیره نمی دونم چی کار کنم خیلی تنبل شدم.
دیروز یک کامنت خصوصی به دستم رسید اسمش برام جالب بود" یک بابا" و اسم وبلاگش " من یک بابام" ظاهرا اونا هم مهاجرن و زندگی خیلی پر پیچ و خمی دارن تازه وارد وبلاگ نویسی شدن و از من خواسته بود که در مورد مشکلاتش نظر بدم و از خوانندگان و دوستانم هم بخوام که در موردش نظر بدن.
برای همه شما دوستان گلم تابستانی گرم با خبرهای داغ آرزو می کنم. همتون رو خیلی دوست دارم و به همتون فکر می کنم.