شاید خداحافظی

دوستان عزیز خیلی از پیامهایی که برام گذاشته بودید ممنونم... اکثرشون خصوصی بودن ... و بعضی هاشون هم تبریک و ابراز خوشحالی دوستان خوش قلب من... ما آزمایش مدیکال رو نرفتیم ... تصمیم گرفتیم که نریم خیلی دلایل داشتیم مهم ترینش دلیل مالی بود... جالبه که بعد از گذشت 3 ماه از عدم انجام مدیکال باز هم دولت کانادا به ما 15 روز وقت مجدد داد ولی ما باز هم نتونستیم بریم... همتون از پستی و بلندی زندگی ما خبر داشتین از بیماری پسرم که به لطف خدا و دعای خیر شما الان حالش خوبه خوبه...و لی این مسئله باعث شد که ما خیلی تو زندگی عقب بیفتیم ولی  همین که حال گل پسرم خوبه برام کافیه... من و همسرم تصمیم گرفتیم که بمونیم نه اینکه بگیم کانادا بده یا اینجا خیلی خوبه ... فقط تصمیم گرفتیم که بمونیم دوباره و از نو بسازیم و شاید یه روز دیگه و یه جای دیگه دوباره به رفتن فکر کنیم... امیدوارم همه شماهایی که در انتظار رفتن هستید به آرزوهاتون برسید و هر جا و هر کجای این کره خاکی که به سر می برید شاد, سربلند و موفق باشید... 


مدیکال اومد

نمی دونم خوشحال باشم یا نه... ولی بالاخره مدیکال اومد... همه میگن خیره ولی من واقعا نمی دونم چی بگم از خدا می خوام که خودش کمکمون کنه و راهی جلوی پامون بذاره تا بتونیم درست تصمیم بگیریم ... شرایطی که داریم برای رفتن مناسب نیست ولی تصمیمی که خواهیم گرفت آیندون رو می تونه زیر و رو کنه ... برامون دعا کنین...


خدانگهدار...

دیگه مدتی هست که حس و حال نوشتن ندارم... زندگی مثل همیشه جریان داره و سرشار از لحظه های خوب و کمی هم لحظه های بده... پرونده کانادا رفتن ما برای خودمون بسته شده... درسته که پرونده در جریانه ولی ما دیگه از مهاجرت منصرف شدیم... به این نتیجه رسیدیم که بمونیم حالا درست یا غلط بودن تصمیمون رو نمی دونم...ولی به هر حال این وبلاگ برای نوشتن در مورد کانادا و عزیمت به کانادا بود... الان که دیگه عزیمتی در کار نیست تصمیم گرفتم دیگه ننویسم... ولی به همه دوستان گلی که در این مدت باهاشون آشنا شدم سر می زنم و برای همشون در تمام مراحل زندگی و مخصوصا در سال جدید آرزوی سعادت و موفقیت دارم... این وبلاگ رو تعطیل نمی کنم... چون واقعا نمی دونم در آینده چه اتفاقاتی قراره رخ بده...

به امید دیدار و ...


هیچ خبر خاصی نیست...

سلام به همگی خیلی وقته که اینجا سر نزده بودم و چیزی ننوشته بودم نه اینکه خبری نباشه خبر که همیشه هست ولی خبر خاصی نیست... کار و زندگی و مشکلاتش که الان تقریبا همه, همه جوره درگیرش هستن...تو این اوضاع بیکاری منم زدم تو کار ترجمه مقالات تخصصی رشته خودم و تقریبا الان حدود 6 ماه هست که به طور کامل این کار تبدیل به شغلم شده خیلی دوستش دارم با اینکه کار خیلی سختیه ولی من خیلی ازش لذت می برم و تصمیم دارم این کار را ادامه بدم و کمی زبانم رو بیشتر تقویت کنم ... تو این مدت که اینجا نبودم خیلی اتفاقهای ریز و درشت تو زندگیمون افتاده... مهم ترین اونها هم یک اقامت چند ماهه در ترکیه و کار همسرم برای یک شرکت خارجی به عنوان مهندس اتوماسیون بود که متاسفانه به دلیل عدم عملکرد اون شرکت به تعهداتش ما فعلا به ایران برگشتیم و داریم کارهامون رو راست و ریست می کنیم... از کانادا هم هیچ خبری نیست و هنوز وضعیت پرونده مون این پراسس است و هیچ تغییری نکرده ... دیگه حس و حال مهاجرت هم که با این قیمت دلار و کاهش ارزش ریال به کلی از سرمون پریده ... البته شاید از سر من... چون یکی از بزرگترین آرزوهای همسرم کار به عنوان مهندس اتوماسیون برای یکی از شرکت ها یا بهتر بگم برندهای قدر دنیاست..

پسرم هم امسال کلاس دوم هست و متاسفانه با سنگین شدن مباحث درسی و سر فصل دروس نمی دونم این نظام آموزشی تا کجا پیش می ره و فقط مغز بچه ها را شستشو می دن بدون تفریح و امکانات تفریحی لازم ... از بخت بد ما هم با اینکه پسرم در یکی از مدارس بنام درس می خونه امسال مدرسه به کل افت کیفی زیادی داشته و نه از معلم و نه از محیطش اصلا راضی نبستم و واقعا نمی دونم چی کار کنم حتی می خواستم به کل مدرسه رو عوض کنم ولی با مشورت با چند اهل فن گفتن که وسط سال اصلا فکر خوبی نیست و به بچه صدمه وارد می کنه ... هر روز تا 12 نصف شب فقط جنگ اعصابه که بنویس و بنویس و بنویس... خیلی پسرم بی مسئولیت شده و همش فکرش پیش بازیه...

خلاصه که زندگی همه جوره تو خونه مون جریان داره و باز هم منتظریم منتظر خیلی از خبرها و روزهای خوش ... برای همتون بهترین ها رو آرزو می کنم همیشه و هر جا که هستین پیشاپیش شب یلداتونم مبارک

مواظب خودتون باشین ...

کاش ادم مثل سه نقطه بود (...)
کوتاه ولی بی نهایت، کم ولی وسیع، کوچک ولی پهناور، تهی ولی بزرگ
و این باشد که بگوید من ... هستم

وضعیت پرونده ما در سفارت

We received your application for permanent residence on August 24, 2009.
 
We reviewed your application and sent you a letter on October 15, 2009. Please consider delays in mail delivery before contacting us.
 
Your application and supporting documents were received by the Warsaw office. They are pending review.
 
We transferred your application to the Warsaw office on October 20, 2009. The Warsaw office may contact you.
 
We transferred your application to the Warsaw office on December 12, 2011. The Warsaw office may contact you.
 

پرونده ما هم به ورشو رفت

نمی دونم این خبر خوبی محسوب میشه یا نه؟ وضعیت پرونده ما به طور ناگهانی از 10 روز پیش به وضعیت In process تغییر کرده بود ولی اینکه به ورشو رفته یا نه چیزی ننوشته بودن حتی با وکیل هم تماس گرفتیم ولی اونها هم گفتن که فکر نمی کنن اتفاق خاصی بیفته ... امشب خیلی اتفاقی داشتم وبلاگها رو مرور میکردم که دیدم بعضی از دوستان هم این وضعیت رو داشتن و بعد هم نوشته بودن که پرونده به ورشو منتقل شده من هم کنجکاو شدم و وضعیت پرونده رو دوباره چک کردم و دیدم که پرونده ما هم به ورشو منتقل شده , نمی دونیم این تغییر چقدر به نفعمون خواهد بود و آیا تعلیق در رسیدگی به پرونده های 38 شغله شامل پرونده های ارسالی به ورشو هم خواهد شد یا نه؟ امیدوارم خدا خودش به هممون کمک کنه و هر چی که به صلاحمونه همون بشه... و از این حالت بلاتکلیفی بیرون بیایم... 

همچنان سر در گمیم

خیلی وقت چیزی ننوشتم واقعیتش اتفاقهای زیادی افتاده ولی اصلا حس نوشتن نسیت با این خبرهایی هم که از سفارت میرسه دیگه هیچ حسی نداریم نمی دونم این برنامه شکایت و این چیزها اصلا به نتیجه می رسه یا نه؟

من آخرین روز  تابستون امسال یک حس خوب و جدید رو تجربه کردم " خاله شدم" خیلی حس شیرین و دوست داشتنی بود و هست و من پسر خواهرم رو خیلی دوست دارم پاک و معصومه مثل فرشته ها

حالا دیگه پسرم کلی خوشحاله که صاحبه پسرخاله شده و لحظه شماری میکنه که بزرگ بشه و برای هم دوستای خوبی بشن راستی پسرم هم مدرسه رو شروع کرده و کلاس اولی شده درساشون خیلی فرق کرده و برنامه های مدرسه با متد جدید پیش میره ... کتاب ریاضی کلا زیر و رو شده و حسابی رو مفاهیم و هوش کار می کنه خدا رو شکر تا اینجا که به جز سرما خوردگی مشکلی نداشتیم  امیدوارم تا آخر خوب پیش بریم پسرم رو توی مدرسه ای که به سخت  گیری شهرت داره ثبت نام کردیم ولی من اینجوری راحت ترم دوست دارم پسرم درس و اخلاق و نظم رو یک جا یاد بگیره

خودم هم این روزها سعی میکنم کمی بیشتر به خودم برسم باشگاه ثبت نام کردم و امیدوارم بتونم ادامه اش بدم ... همسری هم که کلی درگیر کاره و داره سعی می کنه که بتونه پس انداز کنه ولی با این مخارج کمی سخته ...

نمی دونم نظر شماها در مورد شرکت تو شکایت دسته جمعی چیه ؟ فکر می کنین به نتیجه میرسه با این اوصاف اگه به نتیجه برسه اونجا چی در انتظارمون خواهد بود؟؟؟؟

یادش به خیر

یاد اون روزایی که دوستان وبلاگی برای رفتن بار سفر می بستن و مهمونی خداحافظی ترتیب می دادن به خیر...

مهمونی خورشید شب مهاجر هیج وقت یادم نمیره اون موقع ها قرار بود پسرم رو ببریم عمل و اونجا براش یک دعای دسته جمعی ترتیب دادن دوستای گلم... و من اون موقع چه حس قشنگی داشتم از داشتن این همه دوست ویاور مجازی.

 آخه من نمی دونم سفارت چه جوری دلش میاد ما رو از داشتن این شادی های کوچولو محروم کنه شاید یک سال و یا بیشتر باشه که مهمونی خداحافظی نداشتیم و تو این مدت سوت و کور بوده وبلاگها و هیچ حس نوشتن نداریم.. کاش به زودی زود یه خبر خوش بشنویم خبری که دوباره همه ما دوستان مجازی رو دور هم جمع کنه و دوباره همون شادی و محبت بینمون جرقه بزنه.

دوستای گلم از صمیم قلبم برای تک تکتون چه اونایی که رفتین و چه اونایی که منتظرین آرزوی شادکامی و سلامتی دارم.

فعلا زنده ایم و امیدوار

فعلا که از سفارت کریمه و فخیمه کانادا هیچ خبری نیست و ما هم همچنان منتظریم . تابستون هم از راه رسید و بنده هم شدم سرویس دربستی پسرم... کلاس زبان آموزش شنا اسکیت خلاصه که سرمون شلوغه. برای مدرسه هم یک برگ دادن ببریمش سنجش شنوایی و بینایی ظاهرا کارش زیاده گفتن برم وقت بگیرم یکی از واکسنهاشم مونده که اول باید اونو بزنم نمی دونم ایم واکسن چه شکلیه مال 18 ماهگی که خیلی سخت بود.

کلاس زبان رو هم تعطیل کردم تا منم با همسرم همراه بشم اونکه معلم گرفته منم قراره باهاش بخونم که فعلا معلم گفته اولش باید چند تا کتاب لغت بخونم ولی خیلی سخته اصلا خوب پیش نمیره نمی دونم چی کار کنم خیلی تنبل شدم.

دیروز یک کامنت خصوصی به دستم رسید اسمش برام جالب بود" یک بابا" و اسم وبلاگش " من یک بابام" ظاهرا اونا هم مهاجرن و زندگی خیلی پر پیچ و خمی دارن تازه وارد وبلاگ نویسی شدن و از من خواسته بود که در مورد مشکلاتش نظر بدم و از خوانندگان و دوستانم هم بخوام که در موردش نظر بدن.

برای همه شما دوستان گلم تابستانی گرم با خبرهای داغ آرزو می کنم. همتون رو خیلی دوست دارم و به همتون فکر می کنم.

در آرزوی رفتن

این روزها بیشتر از روزهای دیگه حال و هوای رفتن داریم از موندن خسته شدیم از یکجا موندن و در جا زدن خسته شدیم هر چی با وکیلمون تماس میگیریم جوابهای سر بالا می شنویم دیروز همسری میگفت کاش برای استرالیا اقدام می کردیم ... راستش می گفت می خواد با وکیلمون حرف بزنه و اگه قرار نیست خبری بشه برای استرالیا اقدام کنه وقتی برای کانادا اقدام می کردیم طبق صحبتهای وکیل الان باید اونجا می بودیم و پسرم کلاس اول رو اونجا می رفت مدرسه ...

این روزها بازم یه حال خاصی اومده به خونمون به لطف برادران محترم که از دیدن تلویزیون هم محرومیم و به لطف کشورهای همسایه تو گرد و خاک غلط می زنیم این آلرژی که دیگه امانم رو بریده و از من فقط تصویری باقی گذاشته که بعضی وقتها به معنای واقعی صدا نداره...

۱۰ روز پیش مراسم فارغ التحصیلی پیش دبستانی پسرم برگزار شد و کلی بهمون خوش گذشت چه حس خوبی داره وقتی آدم میبینه که زحمتهایی که کشیده به ثمر نشسته و لبخندی که رو لبهای بچه ها میاد زیباترین هدیه خدا به همه پدر و مادرهاست امیدوارم این هدیه الهی همیشه تداوم داشته باشه... راستش این مراسم خیلی ما رو به فکر انداخت اینکه بچه مون داره حسابی بزرگ میشه و سر وقت باید یه فکری به حالش کرد از طرف دیگه همسری ۴۰ سالش تموم شد و از این به بعد از امتیازات مهاجرتی ما کم میشه...

چند وقت پیش یکی از دوستان همسری از طریق اینترنت و ارسال رزومه تونست تو آمریکا کار گیر بیاره و از طریق ویزای کار به اونجا مهاجرت کنه این تجربه ما رو هم به فکر وا داشته و چند وقته که داریم برای شرکتهای مهم رزومه می فرستیم حال این کار چقدر فایده داره و آیا نتیجه ای خواهد داشت یا نه دیگه بماند.

تا چند روز دیگه کلاس زبانم شروع میشه و من ترجیح دادم از تابستون تو کلاسهای عمومی شرکت کنم تا مکالمه ام کمی تقویت بشه از طرف دیگه تا۴ ماه دیگه اعتبار گواهی آیلتس همسری تموم میشه و می خواد دوباره امتحان بده و ترجیح میده که معلم بگیره ... کلاسهای زبان پسرم هم که همچنان پا برجاست تا ببینیم این قصه با این سر دراز به کجا خواهد رسید